تبليغاتX
دنیای ماریلا
روزانه های من
تا اطلاع ثانوي تعطيل مي باشد
+  دوشنبه هفدهم تیر 1387 | 11:38 قبل از ظهر |  ماریلا  | 

وقتي  2 هفته از نوشته قبلي مي گذره ديگه دست و دل آدم به نوشتن نمي ره چه برسه به يك ماه و نيم .... مخصوصا اگه خيلي اتفاقات زيادي افتاده باشه ...

در جمع حال ما خوب است ، سرمان مثل هميشه شلوغ  است و مثل هميشه همه كارها را به فرداهاي دور مي اندازيم

1-   مكه خوب بود ... شايد فيزيك باعث نزديكي روح به خدا نشود اما نمي دانم آنجا چطور است كه انگار خدا كنارت نشسته ... خداي مكه خداي ترسناك و غريب ملا ها نيست ... مهربان و نزديك است و انگار دستش را هر دور كه طواف مي كني روي سرت مي كشد كه احساس نكني غريبي و تنهايي ... به خانه اش كه تكيه مي دهي و پرده را كه مي گيري توي دستت انگار توي بغل مادرت نشستي و بي اختيار هاي هاي گريه مي كني و درددل مي كني و همه غصه هاي هزار سال مانده روي دلت را مي گويي و خلاص مي شوي و سبك مي شوي و پر مي زني ... ادامه نمي دهم تا خودتان برويد و ببينيد

2-   قبل از اينكه برويم مكه (يعني دقيقا 1 ساعت قبل از حركت به فرودگاه) نتايج كنكور فوق را اعلام كردند ... رتبه ام بد نشده و خواهرم در زماني كه نبودم برايم انتخاب رشته كرده و خلاصه اميدوارم كه قبول شوم

3-   بعد از اينكه از مكه برگشتيم ، فهميديم كه جشن پرشين بلاگ است و خيلي دلمان خواست كه برويم ... رفتيم و يك عدد از  اين درخواست ها پر كرديم منتها با نام آن يكي وبلاگمان كه 5 سالي هست مي نويسيم ... اما باز هم اميدوار نبوديم تا اينكه زنگ زدند و كلي هم به ما حال دادند كه جزو وبلاگ هاي قديمي هستيد و قدمتان سر چشم و اين حرف ها و ما هم رفتيم ... ساعت 3:30 رسيديم و سالن خالي بود اما خودمان رفتيم عقب نشستيم كه مثلا همه سالن را ببينيم ... ساروي كيجا و شري مامان سامي را ديديم و ديگر هيچ ... حتي گيلاس را هم نديديم ...

4-   تولدمان را امسال جشن نگرفتيم اما كادو گرفتيم ... پي جي يك عدد عطر هالوين براي ما خريدند كه دستشان درد نكند ... روز زن هم يك عدد ربع سكه دادند كه جيبشان هم درد نكند ...

5-      نمايشگاه IPAS بود و ما هم بوديم و سرمان هم شلوغ بود و ...

6-      وبلاگ برنامه ريزي را مي نويسيم بلكه كمي كارهايمان روبراه شود

7-      23 تير نامزدي خواهرمان است ... هنوز لباس نداريم و موهايمان هر تكه اش يك رنگ است و كفش نيز مورد نياز است و ....

8-   از آنجايي كه اجاره خانه به شدت زياد شده و حقوق ما زياد نشده اسباب كشي مي كنيم... خانه ای که می رویم کوچک است و وسایلمان جا نمی شود  .... در همين راستا مجبوریم مبل و ميز ناهارخوري و بوفه و ميز آشپزخانمان را بفروشيم ... نصف قيمت ... هر كس خواست بگويد ... عكس هايش هم همين زير است ... مبلمان یک ست کامل است که پارت سه نفره آن در عکس نیست ... میزناهارخوری ۸ نفره است ... مبلمان یک عدد میز جلوی مبل و دو عدد عسلی دارد ... بوفه چراغ دار و دارای محل تلویزیون و دی وی دی و ... است  

مبلمان و بوفه

ميز ناهارخوري

ميز آشپزخانه

9-      ما برويم دوزار كار كنيم تا همين شندرغاز را هم قطع نكرده اند ...

 

بعدا نوشت : من مبل و بقیه وسایل را می فروشم چون توی خانه جدید جا نمی شود و یک نیم ست بعلاوه یک میز کوچک ۴ نفره خواهم خرید ... نه روی زمین می شینم و نه می خوام پولوشو کاری کنم ...منم خیلی مبل هامو دوست دارم و نوشتم مجبورم فقط واسه همینه که جا نمی شه... خیلی بد نوشتم آیا ؟

+  یکشنبه نهم تیر 1387 | 10:43 قبل از ظهر |  ماریلا  | 

بعد از صد سال (!) شماره دار مي نويسيم

1-      سال نو شما مبارك ... خب چيه هنوز سال تازه است ... به من چه كه هوا مثل مرداده و اعصاب مردم مثل اسفنده ...

2-   حال ما خوب است ... با هم ديگر خوشيم و به آن وقت هايمان مي خنديم ... تازگي ها هم فهميده ايم كه چقدر عشقولانه همسرمان مي باشيم ... تاثير مشاور روي زندگي ما خيلي زياد بود و از اون مهمتر تاثير خودمان بود كه خواستيم و توانستيم

3-   كار پيشنهادي را رد كردم به چند دليل كه شايد مسخره باشد ... اول از همه اينكه محيط كاري فعلي ام خيلي تر و تميز است و كاملا سيستماتيك ... اما اونجا يك كارخانه بود با همه به هم ريختگي هايش ... كار فعلي ام كاملا در اختيار خودم است و كسي منتظر انجام كار من نيست و به همين خاطر اگه يك روز دير بروم يا نروم اتفاقي نمي افتد ولي اونجا من مدير برنامه ريزي بودم و بايد هر روز صبح قبل از تعويض شيفت شب مي رسيدم كارخانه ... شركتي كه الان كار مي كنم خيلي آرومه و مديران شركت رفتارشون خيلي دوستانه است اما اونجا خودم توي يك از صبح تا ظهر 4 بار صداي داد و بيداد شنيدم و اين اعصاب منو خيلي به هم ريخت ... خلاصه كه اينجا با مديرمان صحبت كردم و حقوقم را كمي بالا بردند و منم راضي ام چون محيط كار برايم خيلي مهم است

4-   خانه را قبل از عيد اساسي تكانديم ... يعني روز 29 از ساعت 8 صبح تا روز 1 فروردين ساعت 8 خانه مثل بلور شد ... براي سال تحويل منزل مادر پي جي بوديم و بعد ناهار خانه مادرمان و ساعت 5 جنازه خود را به رختخواب رسانديم ... البته پي جي شب خوابيده بود ولي من نه ... و بدين سان مسافرت خود را از 2ام به 3ام انداختيم و صبح روز 3ام رفتيم مشهد و صبح روز 8ام هم برگشتيم و صبح روز 10ام هم رفتيم سر كار ... توي عيد چند سري مهمون دعوت كردم كه خيلي واجب بود و جاهاي واجب را هم عيد ديدني رفتيم ... خلاصه خوش گذشت

5-   روز 31 ارديبهشت مي رويم مكه ... هم خوب است و هم استرس دارم ... كلي كار دارم ... بايد بروم براي خودم لباس هاي نخي و چادر مشكي بخرم و براي پي جي  هم پيراهن هاي نخي و شلوار كتان بخرم و كفش هاي راحتي و پارچه اي و دلار بايد بگيريم و چمدان ببنديم براي دو هفته و به هزار نفر بايد براي خداحافظي زنگ بزنم و يك عالمه كار ديگر ...

6-   دور دوم راي نداديم ... همين جوري حال نكرديم صف هاي راي دهندگان را پر و پيمان كنيم و آنها هر كه را دوست دارند از صندوق در بياورند ...

7-   كتاب خسي در ميقات را وقتي راهنكايي بودم خوندم اما دوست دارم قبل از رفتن دوباره بخونم ... همين طور حج دكتر شريعتي رو ... دلم نمي خواد اونجا فقط زير لب عربي بلغور كنم و آخرش هم بشوم خر عيسي ...

8-   در مورد وضعيت گروني و مملكت و اينها هم به سيد خندان خود اقتدا مي كنم و سكوت ... فقط به محافظه - كاران نه چندان محترم تبريك مي گويم با اين گوساله اي كه زاييدند و حالا هنوز گاو نشده مادرش را شاخ زده  ...

9-   از مشهد يك عالمه دي وي دي هاي باحال قديمي خريديم و حالش را برديم اساسي ... بربادرفته و اسكارلت و دزيره و كازابلانكا و شمال و جنوب ... علاوه بر اينها فيلم دختر از هم گسيخته ( نمي دونم ترجمه ام درسته يا نه ! )را ديدم كه قبلا سي دي 1 آن را ديده بودم و سي دي 2 روي دستگاهم باز نشده بود و كلي دنبالش بودم و دوستش داشتم ...

10-    فعلا همين ها ... سعي مي كنم قبل از رفتن باز هم بنويسم اگه نشد هر خوبي و بدي كه ديدين حلال كنين ... براتون دعا می کنم به هر چیزی که از خدا می خواین برسین ... شما هم برای من دعا کنین

+  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 | 5:27 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

سيزده تايي مي نويسيم :

1-   ما هستيم ،‌خوبيم فقط سرمان خيلي شلوغ است ...خب نزديك عيد است و شركت ها هم تا ميتوانند زور مي آورند به ما كه پروژه ها را به تحويل برسانيم و پولش را قلنبه بگيرند

2-      طي يك ماه گذشته همه چيز خوب بوده و زندگيمان هم خوب است و كارمان هم اي بد نيست و خلاصه فعلا احوالاتمان خوش است

3-      به خرج مادر شوهر معظم 4 روز كيش بوديم و خوش گذرانديم مبسوط و اگر خدا بخواهد شايد عيد برويم مشهد و ...

4-      خانه را نتكانديم هنوز ،‌خريد نكرديم هنوز ، سبزه سبز نكرديم هنوز ... عيد يه كم ديرتر بيا خونه ما لطفا

5-   يك پيشنهاد كار داريم از يك كارخانه بزرگ كه هم پستمان آنجا چرب تر است و هم حقوقمان دو برابر و هم هي اصرار دارند كه بيا ... حالا ما استخاره كرديم و استخاره گفته انجام نده به هدفت نمي رسي و ما نمي دانيم حالا چه كنيم ... به مدير فعلي هم صادقانه گفتيم ( البته نه استخاره را ) و هيچ عكس العملي كه بمان و نمان نشان ندادند ... از يك طرف اگر بروم دستم بازتر مي شود و مي توانم كلي براي خودم خوش باشم و از طرف ديگر پنج شنبه ها تعطيل است و مي توانم حسابي استراحت كنم و از آن طرف كارش خيلي خوب است و كلي ما را بالا مي برد حالا مانده ايم كه چه كنيم ...

6-   كنكور فوق داديم و درس كه اصلا نخوانده بوديم اما درصد هايمان خدايي بد نيست و اصلا ديدي يك وقت قبول هم شديم خدا را چه ديدي ...

7-   ما قرار است بي حرف پيش 31 ارديبهشت برويم مكه و كلي عابد و زاهد شويم و در راستاي بند 5 حالا اگر برويم بر فرض سر كار جديد كه نمي شود زرتي گفت خداحافظ ما مي رويم مكه ... مي شود ؟

8-   كيش هم خيلي خوب بود و به علت كمبود مايه و اينكه بي مايه كلا فتير است خيلي خريد نكرديم اما خوب گشتيم و جاهايي را ديديم كه در عمر دو دهه و خرده اي خود نديده بوديم و خيلي مشعوف شديم از اين گشتن

9-   راي هم رفتيم داديم و به همان ياران قديمي راي داديم و با چشمان پر اشك 8 سال خوشبختيمان را مرور كرديم و راي را به صندوق انداختيم و خلاصه حماسه آفريديم ...

10-  آنها كه به  آهنگ وبلاگ اعتراض كردند لطفا يك عدد دعوت نامه پرشين گيگ براي من فقير درمانده بفرستيد تا هر روز آهنگ درخواستي پخش كنيم اين هم آدرس ايميل : marila_k_1984@yahoo.com  تنكس آل !

11-  آقا از اين مي شاپ هيچي نخريد كه خيلي گران فروشند ... ما قبل از سفر به كيش يك عدد از آن جارو شارژي ها خريديم 46 هزار تومان كه كيش 18 هزار تومان بود ... تازه يك عدد گو داستر با همان مارك خودش هم از كيش خريديم 13 هزار تومان كه اينها مي دهند 53 هزار تومان ... خلاصه حواستان باشد

12-  ما خيلي وقت پيش ها يعني حدود 1 ماه پيش يك همستر پسر يك ماهه خريديم و اسمش را هم گذاشتيم دبليو و اينكه هنوز خانه را نتكانديم همه اش تقصير  اين دبليو است ... بس كه ما از ديدن شيرين كاري هايش ذوق مي كنيم و هي نمي توانيم از پاي قفسش بلند شويم

13-   اگر تا عيد ننوشتيم عيد همه مبارك ... باور كنين وبلاگاتون رو مي خونم و خيلي دوستتون دارم ...

+  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 | 4:24 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

امروز هم یکی از روزهای خوب خداست ... مثل هر روز صبح موبایلم زنگ زد ... زنگش رو گرفتم و خوابیدم ... بعد پی جی صدا زد : بیدار شو ! مثل هر روز غر زدم خوابم می آد ... فکر کردم بهش بگم تو برو و من نیم ساعت بیشتر می خوابم ... بعد یادم اومد که می خوام سر راه گوجه فرنگی بخرم تا با نهار ظهر بخورم و یادم اومد که فقط 2 تا گوجه می خوام و باید بقیه گوجه های گرون رو بذارم توی ماشین تا تو شرکت تموم نشه  و بیدار شدم

سه تا کتلت گذاشتم توی یک ظرف و فکر کردم سهم امروزم فقط یک کتلته و بعد فکر کردم سه تا می برم که اگر کسی خواست بتونه یک لقمه بخوره .... نون هم برداشتم .... صورتم رو شستم و لباس پوشیدم و از خونه اومدیم بیرون ...

وقتی رسیدم شرکت فقط یکی از کارمندان فروش اومده بود و آبدارچی ... برای خودم یک قهوه درست کردم و با دو تا بیسکویت خوردم تا مدیر فنی اومد و منشی اومد و ... رفتم بیرون و اجاره خونه و قسط وام رو به حساب واریز کردم ... به مادر پی جی زنگ زدم و قیمت ماشین ظرفشویی رو پرسیدم ... به مامانم زنگ زدم و باز هم همون رو پرسیدم ... کمی با مسئول تدارکات و مترجم شرکت گپ زدم و حالا اینجا نشستم .... بیکار ... مدیرم نیومده ... رفته سفارت انگلیس ویزا بگیره ... هفته پیش با خانواده کیش بود ... چند هفته قبلش فرانسه ... مهم نیست ...

از اینکه مجبورم بیام سر کار اذیت می شم ... از این که باید به حرف این آدم های تازه به دوران رسیده بیسواد گوش کنم ناراحتم ... هفته پیش مریض بودم ... خودم می دونستم که بیشترش عصبیه ... یک عالمه آزمایش دادم و نتیجه همونی که قبلا هم بود ... کم خونی شدید ... خودم می دونم که این علت مریضی ام نبود ... خودم می دونم

نشسته ام اینجا و دارم تند و تند می نویسم ... کارهای عقب مونده زیاد دارم ... بیشتر از یک ماهه که پیش مشاور نرفتیم ... تولد پی جی خیلی خوب برگزار شد با یه عالمه غذا و یه عالمه مهمان و یه عالمه خستگی برای من ... اما دیدم که خوشحال بود و این خوشحالی برام مهم بود و دیگه هیچی اهمیت نداشت ...

خونه ام خیلی بهم ریخته شده و وقت ندارم تمیزش کنم ... راستش حوصله تمیز کاری هم ندارم اما هر روز به خودم امیدواری می دم که امروز همه جا رو جمع می کنم و لباس ها رو می شویم و جارو می زنم و ...

 

این چند وقتی که آپ دیت نکردم فقط یک دلیل داشت ... دیگه نمیخواستم بنویسم ... اما امروز دیدم که ننوشتن باعث می شه تمام این حرف ها توی روح آدم رسوب کنه ... روحم سنگین شده بود ... خواستم خالی بشه ... همین

 

+  دوشنبه هشتم بهمن 1386 | 11:28 قبل از ظهر |  ماریلا  | 

بارون می آد جر جر ...

صبح دلم می خواست خونه باشم ... دلم کار نمی خواست ... دلم حتی سرمای خیابون رو که همیشه برام لذت بخش بوده نمی خواست ... یادمه ساروی کیجای عزیزم یه بار یه پستی نوشته بود با عنوان اگه الان خونه بودم ...

منم اگه الان خونه بودم یخچال رو تمیز می کردم ... منظورم توی یخچاله ها ... همه رو با رافونه پاک می کردم و طبقه های شیشه ای رو هم با آب داغ و مایع ظرفشویی می شستم ... بعدش ایوان رو جارو می کردم ... بعد لباس هایی مه صبح ریختم تو ماشین و اومدم رو پهن می کردم و یه سری لباس جدید می ریختم توی ماشین و خلاصه کل خونه رو می کردم مثل دسته گل ... دلم می خواد خونه باشم ...

من از انجام کارهای خونه اصلا خسته نمی شم ... عاشق آشپزی و تمیز کردن خونه ام .... کاش الان خونه بودم ...

تعداد گشت های ارشاد تازگی ها توی خیابون زیاد شده ... همه سعی دارن ما رو ارشاد کنن ... البته من از وقتی اینجا استخدام شدم خیلی ارشاد شدم ها ... هیچ وقت فکر نمی کردم بتونم مقنعه ام رو به این محکمی سرم کنم ...

دلم می خواد زودتر خرید های تولد پی جی را انجام بدم اما پی جی این هفته باید بمونه اضافه کاری اجباری برای آدیت ... لیست خرید ها رو نوشته ام و  به لیست غذا هم بورانی و خوراک سوسیس رو اضافه کردم و آش جو هم درست نمی کنم چون هم خیلی کار داره و هم خیلی ظرف بی خودی کثیف می شه ...

صبح 5 بیدار شدم و برای امروز ناهار پی جی مرغ گذاشتم بپزه و دوباره رفتم خوابیدم ... خواب دیدم بیدار شدم که برم زیر مرغ رو خاموش کنم . اما سقف آشپزخونه اومده پایین و پنجره کنده شده و ... خیلی وضع بدی بود و من این وسط فقط داشتم به تولد پی جی فکر می کردم ... نمی دونم تعبیر خوابم چیه و خیلی هم از خوابی که دیدم ترسیدم ... وقتی بیدار شدم رفتم زیر مرغ رو خاموش کردم و از اینکه آشپزخونه هنوز سر جاشه کلی ذوق کردم ....

چند روز پیش تو روابط خودم و پی جی دقیق شدم و دیدم بیشتر مشکلاتمون برای اینه که پی جی خیلی مغروره و اصلا انتقاد پذیر نیست .... مثلا وقتی بهش می گی فلان کارت اشتباهه زود موضع میگیره درست برعکس من که اول در موردش فکر می کنم یا از طرف می خوام که دلایلش رو بگه ... این غرورش در مورد خانواده اش هم هست ... مثلا وقتی من از دست یکی از افراد فامیلشون ناراحت می شم و اینو می گم زود دفاع می کنه یا شروع می کنه خانواده ما رو مسخره کردن و ... این کارش منو ناراحت می کنه و باعث می شه دیگه خیلی چیزها رو بهش نگم ... مشکل دیگه ای که دارم اینه که پی جی فکر  می کنه هنوز یه نوجوانه و شرایط سنی و موقعیتی رو که داره درک نمی کنه .... مثلا توی مهمونی های خانواده اشون کنار پسر خاله اش که مجرده می شینه و سرش رو گرم می کنه به موبایل و این حرف ها ... خواهرش هم با دختر خاله اش گرم می گیره و مامانش هم می شینه به صحبت با خواهرهاش ... این وسط تنها کسی که می مونه با من یه بچه 9 ساله است که همه اش باید باهاش نقاشی بکشم و به حرف هاش گوش بدم .... یکی از پسرخاله های پی جی تازه ازدواج کرده و توی مهمونی از کنار خانمش تکان نمی خوره و تازه خواهرش هم همه اش مراقبه که نکنه عروسشون تنها بمونه ... می دونم که اون چون تازه وارد این خانواده شده همه هواشو دارن اما هیچ کس هیچ وقت با من اینطوری نبود ... شاید پیش خودتون فکر کنین که چقدر مسائل رو پیچیده می کنم اما باور کنین تکرار شدن اینها برای 4 سال خیلی عذاب آوره ... یعنی از وقتی که اون بچه فسقلی هنوز مدرسه نمی رفت تنها کسی بود که منو تحویل می گرفت ...

امیدوارم یه روزی پی جی متوجه بشه که چقدر این کارهاش منو اذیت می کنه و اینو بفهمه که صبر آدم بالاخره تموم می شه

 

پ.ن : به همه دوستانی که آدرس و شماره تلفن دکترم رو خواسته بودن :

دکتر داوود شریفی ، شریعتی – خیابان جلفا – کوچه پاکروان – پلاک 20 – مرکز مشاوره پناه

تلفن : 22868699

+  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 | 2:27 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

وقتي چند وقتي از آخرين نوشته مي گذره ديگه نوشتن سخت مي شه ... دلتنگ روزهايي هستم كه از 7 تا 9 صبح مشغول وبلاگ گردي و وبلاگ خوني و وبلاگ نوشتن بودیم و اساسي حالش را مي برديم و كيفور بوديم ...

حال همه ما خوب است ... هم من خوبم و هم پي جي ... دكترمان هم خيلي خوب است ... مشاوره هم همچنان ادامه دارد ... بعد از نوشته آخر چند روزي توي خونه بودم و اونقدر مريض و ضعيف و درمانده كه حتي ظرف ها را هم مادرم آمد و شست و يك ليوان تميز نداشتيم ...

بعدش كلا چند وقتي خيلي ضعيف بودم و از كار كه برميگشتم حالم در مايه هاي مگس پيف پاف خورده بود و نه كار از دستم بر مي آمد و نه هيچ چيز ديگر ...

تنها مي ماند يك جمعه براي ما كه زمان استراحتمان بود و زمان نظافت كه هر شب جمعه مادر محترم جناب پي جي تلفن مي كردند كه ناهار در خدمت باشيم و ما هم مطيع مي گفتيم چشم ... اما جمعه قبل گفتم نمي آييم و شب مي آييم و از صبح كوزت وار خانه را رفتم ( به ضم ر) و همه جا شبيه بلور شد اما اين جمعه باز به خانه دايي پي جي دعوت شده ايم و بايد هم برويم ... زشته آقا  ....

از اين حرف هاي خاله زنكي هم كه بگذريم باز مي رسيم به خودمان كه خوبيم ... شنبه دو هفته قبل رفتيم سينما ... فيلم خارجي كابوس كه من خيلي خوشم آمد و پي جي هم مي گويد كه فيلم را نفهميده و تعريف هم نمي كنم كه خودتان برويد سينما و حالش را ببريد ...

جمعه هفته بعد هم براي پي جي تولد گرفته ام و كليه اقوام و خويشان را دعوت كرده ايم به صرف شام شامل كشك بادمجان ماريلا پز فرد اعلا ، سالاد الويه و احتمالا ماكاروني و خوراك مرغ و قارچ و شايد تنا سالاد و آش جو هم بگذاريم و سالاد كاهو و كلم هم كه مخصوص سر آشپز و هميشه موجود است و خواهشمنديم هر كس غذايي در اين مايه ها بلد است كه مي توان در حجم زياد و وقت كم آماده كرد دستورش را براي ما بنويسد ...

امروز هم به همراه خواهر و مادرمان رفتيم و براي همسرمان كادوي تولد خريديم و حساب بانكي خود را منفجر ساختيم و حالا چه كنيم كه تا 30 آذر نه حقوق گرفته ايم و نه آهي در بساط داريم و يك عالمه مهمان هم داريم خدا عالم است ....

توي شركت اينترنت پر سرعت داريم و امكان استفاده آزاد و بي قيد و شرط براي همه ... اما آنقدر كار داريم كه من حتي زمان ندارم ايميلم را چك كنم يا حداقل كامنت هاي وبلاگم را ... خانه هم كه وقتي مي رسم مي روم سر تهيه شام و جمع و جور و خلاصه هزار چيز ديگر ... دلم خيلي مي خواهد كه مثل قديم ها تند تند بنويسم اما وقت نمي شود كه نمي شود ...

از همه دوستاني كه لطف كردند به ما يك عالمه ممنونيم ... مرتب پيش مشاور مي رويم هزينه اش كمي سنگين است اما ارزشش را دارد ...تازگي ها فهميده ام كه نمي خواهم پي جي را از دست بدهم ... مي دونم كه بايد بيشتر تلاش كنيم ... قدم اولمان كه خوب بوده ... اميدوارم به همين خوبي ادامه بدهيم...

از وقتي خواندم كه ملودي و طوطيا و چند تا ديگه از خانوم هاي وبلاگستان در آستانه مادر شدن هستند خيلي هوس يه ني ني قلنبه كرده ام ... اما فعلا شرايط از هيچ نظر جور نيست .... خدا كنه شرايطمون خيلي زود جور بشه ...

 

+  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 | 10:2 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

اول ممنونم به خاطر این همه محبت خالصانه همه که نگرانم بودن و به فکرم

بعد اینکه ما دوباره رفتیم دکتر

یه دکتر خوب که رها (ستایش) عزیز معرفی کرده بود ... تصمیم گرفته بودم که به همه دکترهای معرفی شده زنگ بزنم و وقت بگیرم و بعد بینشون انتخاب کنم اما همین دکتری که رفتیم به حدی خوب بود که قرار گذاشتیم پیش همین بریم

برای هفته بعد هم باز وقت داریم ولی این دفعه جدا جدا ...

یک دکتر کاملا حرفه ای بود و بسیار با حوصله و در عین حال خیلی باهوش ... هیچ چیز یادداشت نمی کرد اما همه چیز یادش می موند ... هم من و هم پی جی ازش خوشمون اومد ... خیلی امیدوارم که کمکمون کنه ...

دوست ندارم این طور زندگی رو ... الان فقط داریم روزها رو می گذرونیم بدون هیچ تفاهمی ... بدون هیچ عشقی ...

تا حالا شاید واقعا نمی خواستم زندگیم رو به راه بشه اما حالا می خوام ... خیلی هم میخوام ... میدونم که پی جی هم می خواد ... میدونم که دوستم داره ... ما فقط بلد نیستیم چطور زندگی کنیم ... یاد می گیریم ... مطمئنم ...

امروز از صبح مریضم ... سرما خوردم و تنم درد می کنه اما اومدم سر کار چون خیلی کار داریم ... دلم رختخواب می خواد ...

 

پ . ن : به همه وبلاگ های قشنگتون سر می زنم ... هر روز ... وبلاگهاتون رو باز می کنم و نوشته های قشنگتون رو می خونم ... نمی تونم براتون نظر بذارم و دلم برای کامنت گذاشتن تنگ شده ... امیدوارم همیشه صفحه های قشنگتون پر از نوشته های شاد باشه ....

 

+  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 | 3:48 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

امروز از آن روزهاي خاطره باران  بود ... باران خاطره هاي وبلاگ هايي كه همه را مثل بچه هاي نارس رها كردم ... خيلي ها را پاك كردم تا به خيال خودم فراموششان كنم ... اولين وبلاگي كه شروع كردم يك صفحه بنفش داشت ... فكر كنم قالبش هنوز توي پرشين بلاگ باشد ... سال 81 بود ... وقتي شنيدم جايي هست كه مي شود خاطره ها را نوشت و بقيه هم بيايند و بخوانند و تازه نظر هم بدهند در ذهنم كولاكي شد ... عاشق نوشتن بودم و رفتم و يكي از آنها را براي خودم ساختم ... ساختنش سخت نبود ... نوشتنش هم سخت نبود ... آنقدر آن روزها درگير عشقي ماورايي بودم كه حرف زدنم هم شعر شده بود ... سخت ترين قسمتش انتخاب اسمش بود ... چند بار چند تا اسم گذاشتم و هي پاك كردم ... راضي نمي شدم به هر چيزي ... آنجا خانه من بود بايد اسمش خيلي زيبا مي بود ... اسمش را گذاشتم " وقتي تو با من نيستي ، از من چه مي ماند ؟ " خيلي رمانتيك بود ... پر بود از همه احساس هاي قشنگ يك دختر 18 ساله ... خدايا فقط 18 سالم بود ... آن صفحه بنفش عاشقانه ترين شعرها و نوشته هاي مرا مي بلعيد و شايد روزي سه چهار بار مي نوشتم ... اصلا انگار جنون نوشتن داشتم ...

تا اينكه همه آن روياها رفتند ... آن خانه را رها كردم ... اصلا پاكش كردم ... حتي نوشته هايش را هم نگه نداشتم ... نمي خواستم يادم بماند ... مي خواستم بروند ... همه بروند ... همه آدم هاي آن روزها را گذاشتم كنار ... براي هر كدام نامه اي يا اسم ام اسي يا در نهايت تلفني زدم و گذاشتمشان كنار ... شروعش به همين راحتي بود اما دردش هنوز هم هست ... هنوز وقتي يادش مي افتم سينه‌ام تير مي كشد و چشمم تيره مي شود ... بارها خودم را لعنت كردم براي پاك كردن آن صفحه و كنار گذاشتن آن آدم ها ... اما ديگر خيلي دير بود ... بازي تمام شده بود و چراغ خاموش و بايد فراموش ميشد ...

اولش خواستم ديگر ننويسم اما پي جي كه آن روزها شاهزاده سوار اسب سفيد بود و آمده بود تا دخترك مفلوك هميشه گريان را نجات دهد گفت بنويس ... دوباره شروع كردم با يك صفحه آبي رنگ و شاد به اسم دست نوشته ها ... قالبش را خودم ساختم و آنقدر قشنگ بود كه روح آدم پر مي زد براي نوشتن ... اما انگار دستم خشك شده بود ... نوشتم اما به دل خودم هم نمي نشست ... يادم نيست اين بار چرا وبلاگ را پاك كردم ... شايد چون خيلي دوستش نداشتم دلم خواست برود براي خودش بميرد و آنقدر برايم مهم نبود كه درست هم يادم نمي آيد آدرسش چه بود ...

بعدش يك صفحه سياه ساختم براي خودم ... از سال 82 نوشتمش و با بي دقتي قسمتي از آرشيوش را پاك كردم اما از اوايل 83 همه نوشته هايم را دارم ... هنوز عاشق آن صفحه سياهم ... اسمش را نمي گويم چون هنوز هم گاه گاهي كه خيلي دلتنگ مي شود مي روم آنجا مي نويسم و از قالب سياه و موسيقي اش كيف مي كنم ...

بقيه اش را ديگر همه مي دانند ... چند باري خواستم از آن صفحه سياه فرار كنم اما آنجا خود خودمم ... بي آنكه مجبور باشم پشت كسي پنهان بشوم و يا صورتم را با دست بگيرم ... آنهايي كه آنجا را مي‌خوانند كمند اما همه خود خود مرا مي شناسند ... با من بزرگ شده اند ... با دخترك 19 ساله اي كه امروز زن زندگي و كار است بزرگ شده اند ... درد آشنايند ...

همه اين ها را نوشتم كه بگويم امروز پنجمين سالگرد وبلاگ نويسي ماريلا است ... هر چند كه صفحه بنفش روياييش با خاطره هاي خاك گرفته همراه شده ...

+  دوشنبه چهاردهم آبان 1386 | 1:23 بعد از ظهر |  ماریلا  | 

بهتر از قبلم ... حداقل اونقدر بهتر هستم که عاقلانه فکر کنم ... از طلاق خوشم نمی آد ... این یکی از اون چیزهایی است که همیشه بهش ایمان داشتم ... دلم نمی خواد وقتی زندگی ام رو با این همه زحمت به جایی رسوندم و یه عالمه برنامه برای بعد دارم یه دفعه خرابش کنم ... گاهی خیلی دوست دارم تنها باشم و گاهی نه دلم می خواد حتی فقط یک جسم ، اما کنارم باشه

رفتیم پیش دکتر ... من خیلی خوشم نیومد ... حتی نتونستم بهش اعتماد کنم و راحت حرف بزنم ... بزرگترین مشکل این بود که روان پزشک بود نه روان کاو یا روان شناس و مشاور و از اول سعی در پیدا کردن یه ناراحتی روانی تو ما دو تا داشت ... بدون هیچ تست یا تحلیلی به این نتیجه رسید که هر دو افسرده هستیم و قرص داد که هر دو بخوریم ...

می دونم که قرص ها عوارض زیادی دارن و برای همین هم اصلا نسخه رو نگرفتیم ... شاید بریم پیش یه مشاور بهتر ... کسی پیشنهادی نداره ؟

این چند وقته سعی کردم روحیه خودم رو تقویت کنم و اجازه ندم ضعف عصبی و جسمانی پایه های زندگیم رو سست کنه ...

رفتم برای خودم خرید ... همکارام رو دعوت کردم خونه مون ... خونه رو تمیز و مرتب کردم ... به خودم روحیه می دم و سعی می کنم پی جی رو هم تو شادی خودم شرکت بدم ... یه شب نشستم و سیر گریه کردم و از همه چیزهایی که اذیتم می کرد باهاش حرف زدم ...بهش گفتم کجا ها رو اشتباه کردیم و چرا بعضی کارها رو نکردیم و ...

هنوز گاهی تلخ می شیم اما دارم سعی می کنم بعضی جاها بی تفاوت باشم و بعضی وقت ها به خودم یه حالی بدم که روحیه ام عوض بشه ...

از لطف همه ممنونم ... فکر کردن به جدایی این روزها باعث می شد تازه درک کنم که چقدر از تنها موندن می ترسم

 

 

+  سه شنبه هشتم آبان 1386 | 3:54 بعد از ظهر |  ماریلا  |